جمعه -۲۹ خرداد- بعد از خطبه های نماز جمعه تهران، یه خورده حالم بد بود از حافظ شیراز کمک گرفتم، گفت:
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابروی ما را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم در آرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم
برای ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
بفریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوی تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
یا حسین...
تو كامنتاي پست قبلي بحث مستقل و قشنگي مطرح شد كه با اجازتون من ميارمش تو صحنه:
من بحث رو ميتونم به دو قسمت تفكيك كنم قسمت اول ، تو يه جمله اينه كه: استفاده ابزاري از هنر ممنوع. اين اون چيزيه كه كه فكر ميكنم ممكنه باعث ناراحتيمون بشه... چون ما دوست نداريم چيزي رو با قالبهاي زيبا و شيرين هنري به خوردمون بدن... پس حرص و جوش خوردنمون هم بخاطر منزه نگه داشتن جلوه هاي مختلف هنر از لوث غرض و غرض ورزانه....
اين حساسيت عاليه به شرط اينكه ساده انگارانه به موضوع نگاه نكنيم. آيا در حال حاضر دامن مقدس هنر به همين پاكيزگيه؟ تو همه دنيا تمام اديان و مكاتب و نحله ها و حزبها و گروهها ... و حتي تمام كمپانيهاي اقتصادي و ... دارن از زبان هنر( ادبيات، موسيقي، تئاتر، سينما و ....) براي جلب مشتري استفاده ميكنن ... بعضا ميشنويم اسم برخي نويسندگان بزرگ دنيا كه با داستانها و رمانهاشون هم كلي حال كرديم رو كه در خدمت فلان حزب بودن.... مثلا مثلا مثلا كارتن معروف Antz رو از حسن يحيوي يه نقدي ازش ميشنويم و متوجه ميشيم كه شايد بطن داستان به مسئله بزرگتري اشاره داره...
اگه كمي تو اين زمينه عميق بشيم، شايد، شايد، شايد ببينيم كه چيزي با عنوان "هنر خالص" وجود خارجي نداره....
قسمت دوم بحثم - كه قسمت اصلي بحثمه – من تقريبا هنر براي هنر و هنر بدون پيام رو اصلا متوجه نميشم... و دلیل اين همه تاكيد آرش رو (اگه اون چیزی که بالا بهش اشاره کردم نباشه) متوجه نمیشم ! ... شايد تقصيري هم نداشته باشم ... يعني شايد اين هم بخاطر شكاف نسلي باشه!.... ولي لطفا شما براي من توضيح بديد متوجه بشم: ممكنه شما يه حرفي بزنيد و هيچ منظوري نداشته باشيد؟ ... هيچ معني رو نخواهيد برسونيد و كلي هم باهاش حال كنيد و همه هم لذت ببرند؟!؟!
اگه معني رو از شعر بگيريم و فقط وزن و قافيه بمونه: چه جاي لذت؟! فكر كن فقط مفهوم عشق رو از شعراي حافظ استخراج كنن اوني كه ميمونه چيه؟ يا پندهاي سعدي رو از تو ديوانش با يه آهن ربا بكشن بيرون!!! سال ديگه كسي به اون كتاب نگاه ميكنه؟؟؟ یا حتی قدرت رو از فیلمهای هالیوودی و ...
نميدونم ... مثل اينكه شكاف نسلي خيلي زياد شده.... ترو خدا تا به گسل نسلي تبديل نشده يه چيزي بگيد!
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم" ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه...
مرد بعد از ظهر زودتر از موعد به خانه آمد . حالش بد بود، تب داشت، سرش به شدت درد مي كرد. مثل اينكه كسي پتك برداشته بود و بر فرقش مي كوبيد . سرتاپايش از تب مي سوخت . چند تا قرص سرماخوردگي خورده و قيد رفتن به نزد دكتر را زده و به زحمت خود را به خانه رسانده بود . در حالت هذيان به نظرش رسيد كه زنش زيباتر و مهربانتر از هميشه شده، قربان صدقه اش مي رود و سوپ توي حلقش مي ريزد و شگفت آنكه بر خلاف رسم معهود بدون پرخاش و فرياد و با صدايي نسبتاً آرام و با كلماتي دلنشين و غريب مخاطبش مي سازد. خلاصه تا صبح علي الطلوع به او مي رسد . مرد صبح كه از خواب بلند مي شود مي بيند بچه ها به مدرسه رفته اند و خانم غايب است ولي يادداشتي نوشته كه: " تا صبح هذيان گفتي و اذيت كردي و نگذاشتي من و بچه ها درست و حسابي بخوابيم . تو كه حالت بد بود چرا به خانه آمدي؟ بهتر بود به خانه مادرت مي رفتي. كتري روي اجاق مي سوزد، چايي درست كن و بخور. ظرف ها هم دو سه روزي است كثيف باقي مانده الآن بشوري بهتر است تا شب و نصف شب."
"این داستان کوتاه نوشته دوست عزیزم رضا اعلابیگی است. منتظر بقیه دوستان هستیم همچنان!"
صداي گريه تا بيرون ميومد... برگشت تو اتاق، پشيمون بود ولي كار از كار گذشته بود. سرشو پايين انداخته و گفت:
- من معذرت ميخوام... ولي قبول كن خودت شروع كردي...
زير چشمي نگاهي كرد. دلش سوخت.خيلي حرفا كه نبايدمی زد - زده بود. مدتها بود تلويزيون نگاه نكرده بود ولي براي اينكه فضا رو عوض كنه تلويزيون رو روشن كرد.... بازم يه ميزگرد خشك و كليشه ايه تلويزيوني....
مِنُ من كرد اومد حرفي بزنه كه صداي تلفن به دادش رسيد... آقاي رئيس بود:
- سلام . كجايي؟ مگه قرار نبود امروز وايسي تا كار تموم شه؟
- سلام . چيزي نمونده. .. تقريبا تموم شد... گذاشتم رو ميزتون... يكي دوتا جدول آخري مونده ، صبح كه اومدم تمومش ميكنم... كاري پيش اومد بايد ميومدم خونه...
- ديدم... افتضاحه.... همشون اشكال دارن ... هيچكدوم تراز نيست...
- نه... من خيلي روي اونا كار كردم... ممكن نيست اشتباه شده باشه!...
- چرا... فردا جلسه هيئت رئيسست... اينا به درد نميخوره... از الان تا شب فرصت داري...مستندات كه پيشته. بشين همه رو از اول كار كن... صبح زود تر بیا با هم چکش کنیم...
- ولي....
- خداحافظ.
- .....
گوشي رو گذاشت. چند دقيقه طول كشيد تا افكارشو متمركز كنه...صداي موبايل بلند شد... اسم طرفو كه ديد گفت واي..... بايد ميرفتم كارخونه با مهندس قرار داشتم... با خودش بلند بلند فكر كرد:
- آخه نكبت! شغل دومو و پروژه گرفتنت تو اين موقعيت چي بود؟!؟!... چكار كنم؟....
صداي هق هق قطع نمي شد...
ياد جرو بحث شديد ظهر امروز تو كارگزيني افتاد كه صداي گريه بچه رشته افكارشو بريد....
زنگ اس ام اس موبايل... سرش گيج مي رفت... با استيصال موبايلو برداشت... يكي از دوستاي سرخوشش بود:
- براي حمايت از برنامه ورزشي 90 عدد يك رو به اين شماره بفرستيد.....
توضيح:
اسامي، نقل قولها، پيامك ها، دعواها و... تخيلي است. به طور كلي اين فقط يك داستانك است.
داستانكي از جنس زندگي روزمره....
راه زيادي تا خونه نبود بعضي وقتا كه حال هيچكسو نداشت پياده گز مي كرد... روز سختي رو پشت سر گذاشته بود. 10 – 12 ساعت كار روزانه به جاي خود، بعضي مسائل سختي و خستگي رو صد چندان ميكنه. خود بخود اتفاقات امروز داشت تو ذهنش مي چرخيد. صبح بعد از كلي كلنجار با خودش فكر كرد ديگه لازمه يه حركتي بكنه. تصميم گرفت اينقدر بي خيال نباشه، بايد براي خودش كاري بكنه، براي همينم بلند شد و رفت كارگزيني... همون اول از نگاه رئيس كارگزيني فهميد كه ساعت خوبي رو انتخاب نكرده، اما كم نياورد.... خيلي زود با چند تا جمله، كارشون به جر و بحث كشيد:
- ...
- ...
- اصلا كي گفته كه اين موسسه بايد يه كارشناس جغرافيا رو براي كار بازاريابي انتخاب كنه؟
- اين موسسه 7 سال پيش كه من مجرد بودم و تازه نفس بايد فكرشو ميكرد... اگه 7 سال پيش من شاگرد هر مغازه اي مي شدم تا حالا به يه جايي رسيده بودم....
- اون موقع هم اشتباه كرده هركي اين تصميمو گرفته.... البته الان هم وضعيت فرق كرده .... بهره وري .... كوچك سازي ..... شايسته سالاري... رشته مرتبط.... تخصص گرايي.... (وكلي شعار ديگه)
- (با خودش فكر كرد: من كه ميدونم چطوري با ليسانس زمين شناسي شدي رئيس كارگزيني ... ولي تا كار بيشتر از اين خراب نشده بهتره برم.... ولي بهتره پلهاي پشت سرو خراب نكنم :) ... ولي آقاي مهندس اگه ميشه يه بار ديگه وضعيت منو براي رئيس توضيح بديد شايد ....
- ...
- ...
- التماس دعا
- خدانگهدار
لازم بود يه جوري خودشو آروم كنه. خود بخود ياد اون لطيفه افتاد كه آخرش يارو ميگه : .... مگه ما بچه نبوديم؟؟؟ دلش به حال رئيس كارگزيني سوخت. بيچاره حتما دوران سختي رو پشت سر گذاشته.....
آخيش... لهش كردم ....
.... حالا آروم تر شده بود.
سلام
نمي دونم چي شده كه هيچ خبري از هيچكدومتون نيست!
يا وقت ندارين (كه من قبول ندارم)، يا كارهاي مهمتري دارين (كه بازم قبول ندارم)، يا فكر مي كنين كار بيهوده ايه (كه چي بگم؟!).
به هر حال يه بازي جالب راه افتاده به اين شكل كه هر كسي يه داستان صد تا دويست كلمه اي مي نويسه و از پنج نفر ديگه هم دعوت مي كنه كه وارد اين بازي بشن.
آرش از من دعوت كرده منم از شما دعوت مي كنم:
مجتبي. ق
عليرضا. ق
مريم. ق ( با اجازه بالايي ها!)
رضا اعلابيگي
حسن قائم مقامي
شايد يه تكوني به بي حالي و بيكاري و بي انگيزه گي مون بده.
اين داستان من:
زندگي ايستگاه غمگيني است
اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده
اتوبوسي كه راه مي افتد
"سيد مهدي موسوي"
خسته از یک روز پر کار و پر اضطراب به خانه برمی گردد. دستش پر است. كسي اما به استقبالش نمی آید. با تلقين مثبت به خود، با لبخند وارد مي شود. براي خوب تر بودن(!) دست و صورت و پاهایش را مي شويد و به خود عطر مي زند و برای اينكه مرد اخموي بی حوصله نباشد(!)، با خنده و شوخی به سراغ همسر و بچه هايش می رود. زن اما انگار از چيزي دلخور است.
براي تنبل و بي انصاف نبودن(!) در چیدن و جمع کردن و پاک کردن سفره شام و شستن ظرفها کمک می کند. زن اما هم چنان گرفته است.
برای بهتر شدن(!)، موضوع صحبتی را پیش می کشد. زن اما همچنان سرد است. سرانجام دلیل ناراحتي همسرش را می پرسد، اما جواب مشخصی نمی گيرد. بار دیگر اصرار می کند و سرانجام زن به حرف مي آيد: "تو برای من ارزش قائل نیستی، اصلا به فکر من نیستی، پوسیدم تو این خونه، اینم شد زندگی، همه ش تكرار مكررات، از صبح تا شب می شورم و می پزم و می سابم و می..."
اينم داستان آرش:
...اسلحه رو كه از روي شقيقه اش برداشتم، نفس راحتي كشيد. گفتم :« ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم، ولي تو خودت اصرار ميكردي.» گفت:« آخه من چيكار كنم؟ تقصير من نبود كه! اونا همش ميپرسيدن كه پس چي شد؟ مگه قرار نبود كه...» پريدم وسط حرفش:« آخه به اونا چه ربطي داره؟» و ديگه نتونستم جمله مو ادامه بدم. حالا ديگه صبح شده بود. رفتم سمتِ پنجره، پرده رو كنار زدم، خورشيد، قرمزِ قرمز شده بود. پايين رو نگاه كردم، دوتا ماشين كوبيده بودن به همديگه و راننده هاشون كمي اونطرفتر داشتن با همديگه باقالي ميخوردن و دعوا مي كردن. برگشتم سمتِ اتاق، گفتم:«آقاي رييس، ماموريت به خوبي انجام شد، حالا حق و حقوقِ ما چي ميشه؟» آقاي رييس چشماي گنده ش را از روي من چرخوند، زبونِ درازش رو از حلقش دراُورد و مگسي كه روي سقف داشت مي پريد رو شكار كرد. من كه خيلي خوشم آمده بود، اسلحه رو از روي شقيقه اش برداشتم و گفتم:«ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم...»
...بعد آرام چشمهايم را باز كردم؛ جسد چند تا پروانه دور و برم افتاده بود ...
امروز يه چيزي شنيدم خيلي حالم گرفته شد.
درست نميدونم ولي طوري كه جسته و گريخته از راديو ورزش شنيدم و توي سايت هاي مختلف خوندم، ديروز، شنبه نهم آذر، خداداد عزيزي بعد از باخت تيمش (پيام خراسان) مقابل مقاومت سپاسي، با يه خبرنگار درگير شده و ...
هنوز هيچكدوم از سايت ها ننوشتند كه اصل ماجرا چي بوده و چطور همچين اتفاقي افتاده، تنها چيزي كه ديده ميشه ابراز انزجار و تنفر از اين حركت غير ورزشي و تقاضاي اشد مجازات براي خداداد عزيزيه.
فكر ميكنم فقط فارس نيوز از قول خداداد گفته كه خبرنگار مربوطه از اول بازي كركري ميخونده و آخر بازي هم وقتي از كنار هم رد ميشدند به خداداد فحش داده و ... که البته آقای خبرنگار قضیه ی فحاشی رو کاملا تکذیب کرده.
همونطور كه مي بينيد اطلاعات خيلي ناقصه و نميشه هيچ اظهار نظري كرد ولي من خيلي حالم گرفته است و مي خوام چند تا نكته بگم:
1- ورزشكاراي حرفه اي معمولا ( نه هميشه!) از سطوح خيلي پايين ( اجتماعي، فرهنگي، مالي...) شروع مي كنند و وقتي به اوج شهرت و محبوبيت و از همه مهمتر پول ميرسند بقيه وجوه شخصيتي شون به اندازه لازم _ نه كافي!_ رشد نكرده. در واقع اونا با تمركز به وجه فني ورزشي شون فرصت، امكان يا حوصله _ يا هر چهار تا! _ پرداختن به وجوه ديگه رو نداشتند.رفتار و گفتار تقريبا همه ورزشكاراي حرفه اي ، از پيرمردها و قديمي ها بگير بيا تا امروزي ها، اين نقص رو بطور كامل نشون ميده.
يعني که اين نقص تقريبا همه گيره و به يكي و دو تا محدود نميشه.
2- خشم و عصبانيت، بطور كلي داستان پيچيده اي داره و توي مذاهب و علوم مختلف روانشناسي و جامعه شناسي و حتي متون قديمي ادبيات ما هم زياد بهش اشاره شده كه من فكر ميكنم يكي از كاملترين نمونه هايي كه ميشه در اين مورد مثال زد داستان جنگ تن به تن مولا علي (ع) با عمرابن عبدالخطاب باشه كه همه داستانش رو ميدونيم و مولوي هم خيلي قشنگ اونو به تصوير (شعر!) كشيده. از نظر من نقطه اوج اين داستان اون جاييه كه مولوي از قول مولا ميگه:
خشم بر شاهان شه و ما را غلام، خشم را من بسته ام زير لگام.
يعني كه اين نقص هم تقريبا همه گيره و به ورزشكار و غير ورزشكار محدود نميشه.
3- برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي، كه در نظام طبيعت ضعيف پايمال است
نميدونم اين شعر مال كيه ولي به نوعي درسته. چه از منظر داروينيسم نگاه كنيم چه به صورت مشاهده و تحقيقات ميداني! وقتي توي دنيا كشورهاي قويتر براي كشورهاي ديگه دموكراسي و هژموني و آزادي و حقوق بشر و اقتصاد بازار و فرهنگ و زيبايي و مد و هر چي كه فكرشو بكنين رو تعريف مي كنند و حتي به اين هم قانع نميشن و با زور مي خوان اين تعريف ها رو واسه اونا پياده كنند، وقتي كه توي كشورها هر كي زورش، پولش، رابطه اش، بيشتر و قوي تره امكان استفاده _ بماند سوءاستفاده _ از امكانات عموميش هم بيشتره و به اين ترتيب هميشه يه عده تصاعدي قويتر ميشن و يه عده هم از اونور هي ضعيفتر ميشن، وقتي مثلا رييس سازمان تربيت بدني با زور و قلدري تمام مي خواد همزمان رييس فدراسيون هاي مختلف و كميته ملي المپيك و كميته نميدونم چي چي هم باشه (و ميشه!) ، وقتي توي خونه هامون وضع طوريه كه ميگن: آدم سگ خونه باشه ولي بچه آخر نباشه(!)، وقتي تو روابط زناشويي مون كه مثلا بايد حاصل يه عشق و دست كم تفاهم متقابل باشه...( اين يكي رو به خودتون واگذار ميكنم. راستي كتاب "رام كردن زن سركش" اسكار وايلد رو خوندين؟!)
يعني كه اين نقص هم تقريبا همه گيره.
4- ميگن گرگ ها وقتي گرسنه ميشن و چيزي واسه خوردن پيدا نميكنن، دور هم ميشينن و به هم زل ميزنن و اولين گرگي رو كه چشماشو ببنده، ميدرند !
بعد از تحرير: درسته كه من بارها از بي فرهنگي ها و بي اخلاقيها ( همون لات بازيها!)ي فوتباليستها شاكي شدم و گلايه كردم، اينم درسته كه خداداد رو دوست دارم، ولي اينجا منظورم دفاع از كار خداداد نيست فقط ميخوام بگم همه مون سر و ته يه كرباسيم!
تاكسي در ميدان دربند نگه داشت. رضا كرايه را داد و منتظر بقيه پول شد اما راننده تاكسي اعتنايي نكرد. خواست اعتراض كند اما فكر كرد شايد كرايه ها در اين مدتي كه او اين مسير را نيامده بيشتر شده باشد، يا شايد براي پيشگيري از جر و بحث بيهوده براي مقداري پول ناچيز در آن وقت صبح ، يا شايد هم به دليل حضور رزا كه تازه سه ماه بود با هم آشنا شده بودند و هنوز همديگر را كامل نمي شناختند، ترديد كرد. داشت فكر مي كرد كه لازمه مدنيت و انسان امروزي بودن اين است كه انسان بتواند بدون دعوا و هياهو اعتراض كند و حرفش را بزند و نبايد از حق به سادگي گذشت و بهتر است رزا هم او را همان گونه كه هست بشناسد... كه راننده تاكسي گاز داد و رفت.
رضا و رزا در سكوت به راه افتادند. رضا هم چنان داشت به راننده تاكسي و مدنيت و قانون مداري و "حق گرفتني است نه دادني" و فرق خسيس بودن و حساب و كتاب داشتن و اين قبيل چيزها فكر مي كرد. كمي به اطراف نگاه كرد. هوا هنوز تاريك بود و مردم تك تك و يا در دسته هاي مختلف دو يا چند نفره به سمت كوه مي رفتند و بسته به سن و سال و حال و هوايشان، زير لب آواز مي خواندند يا با هم پچ پچ مي كردند و يا همه با هم و با صداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند.
نسيم خنك كوهستان كه از روبرو به صورت مي خورد، بوي خاك خيس از باران شب قبل و صداي رودخانه خروشان دربند، رضا را از خودش بيرون آورد. سكوت داشت سنگين مي شد و اين براي يك روز خوب شروع خوبي نبود. رضا سكوت را شكست:
" رزا! صداي رودخونه رو مي شنوي؟ يه تجربه جالب از اين صدا دارم. مي دوني كه من ادعا مي كنم طبيعت رو خيلي دوست دارم؟ حالا بگذريم كه خيلي ها ادعا ميكنند كه مثلا چه خوب بود كه خونه مون وسط جنگل بود و از اين حرفا. يه بار زمستون ساعت 5 صبح تنها اومده بودم همين جا. البته زمستونا اينجا اينقدر شلوغ نميشه. تنهايي داشتم ميومدم بالا و طبق معمول با خودم داشتم فكر مي كردم. براي يه لحظه كه از فكر اومدم بيرون و به دور و برم نگاه كردم و جز خودم كسي رو نديدم و صدايي نشنيدم، يهو از صداي رودخونه وحشت كردم. باورت نميشه! صداي همين رودخونه، توي اون تنهايي و سكوت مبهم كوهستان چقدر خوف انگيز بود، اونم براي من كه فكر مي كنم طبيعت رو دوست دارم. "
" آره؟! نمي دونم، تا حالا تجربه اش نكردم."
" آره. ميدوني رزا! نبايد گول سادگي طبيعت رو خورد، چون در عين سادگي و بكري ظاهريش واسه خودش قانون داره و اگه ما قانونش رو نفهميم يا رعايت نكنيم، ماييم كه كم مياريم نه طبيعت. نگاه كن به كوه، دريا، رودخونه..."
بحثي كه رضا شروع كرده بود جواب داد و فاصله ميدان دربند تا ميدان مجسمه به سرعت طي شد. پاي مجسمه كمي ايستادند تا خود را مهياي صعود كنند. رضا جوراب پشمي اش را تا زانو بالا كشيد، كفش كوهش را پوشيد، بند آن را دور جوراب پيچيد، دو گره محكم زد و گفت:
" نظرت راجع به اين جمله چيه كه ميگه هدف رفتن است نه رسيدن؟"
رزا در حاليكه كرم ضد آفتاب را به دقت روي صورتش مي ماليد گفت:
"تو ضدآفتاب نميزني؟ خوبه ها! لازمه، مخصوصا" تو كوه . بيا من ضدآفتاب آردن دارم ،كرم خوبيه!
رضا با دقت به او نگاه كرد. رزا انگار چيزي يادش آمده باشد، دست پاچه پرسيد:
" ببخشيد، چي گفتي؟ آهان! مال كي بود اين جمله؟ خيلي قشنگه ، يه جايي شنيدم. "
" نميدونم مال صمد بهرنگيه يا شايد يكي ديگه ، مهم نيست ، مفهومش مهمه، نه؟ نظرت چيه؟"
رزا همچنان در آينه كوچك دستيش خودش را نگاه ميكرد و حالا داشت كلاه و عينك آفتابيش را مرتب ميكرد:
" به نظرم... ، ميدوني؟ خيلي قشنگه ديگه، چي بگم؟"
رضا باز به دقت به او خيره شد.
" قشنگه، همين؟! يعني چي قشنگه؟! فكر نميكني بهتره كه به جاي يه كلمه مثل قشنگه يا جالبه راجع به اين صحبت كنيم كه وقتي ميگيم هدف رفتن است نه رسيدن، معنيش چيه؟ اينه كه رسيدن به مقصد مهم نيست يا اينكه در اولويت اول نيست يا اينكه اصلا نفس رفتن خود هدفه يا هر چيز ديگه، كه طي اين بحث و تعامل، هم با همديگه بيشتر آشنا بشيم هم به يه موضوع مشترك از دو زاويه به نسبت متفاوت نگاه كنيم؟"
رزا پريد وسط حرفش:
" صبر كن ببينم ! باز فلسفه بافي شروع شد! قدم به قدم بريم جلو."
رضا كوله پشتي اش را روي دوشش گذاشت، بندش را دور كمرش سفت كرد و حالا داشت به رزا كمك ميكرد كه كوله پشتي اش را بردارد:
" خوب قدم به قدم بريم جلو. مقصد مهم نيست؟"
" معلومه كه مهمه، اگه نباشه كه انگيزه اي نميمونه و وقتي هم انگيزه اي نباشه حركتي انجام نميشه و اگرم بشه معلوم نيست مثبت باشه يا نه."
رضا خوشحال از جدي شدن بحث، با كمي مكث گفت:
" هر چند كلمه هايي مثل " انگيزه، حركت، مثبت" هر كدوم جاي بحث فراوون داره ولي كليت حرفتو قبول دارم. مثلا همين كوهي كه الان داريم ميريم، مثال خوبيه. ببينيم چند تا هدف ميشه براش متصور شد. ميشه مثل يه نوع تفريح براي پر كردن اوقات فراغت باشه، يا براي مثلا" پاسخ به يك عادت چند ساله، يا يه نوع ورزش جهت سلامت جسم و روح، يا يه نوع ارتباط با جهان و يا...
فكر ميكنم خيلي از اين هدفهاي ريز و درشت ميشه براش متصور شد. حتي هدفهاي اقتصادي كه من يادم رفت..."
" آره، چرا نه؟ مثلا كوهنوردهايي كه براي شهرت، پول يا جايزه كوهنوردي ميكنن."
" يا شرپاهايي كه توي تبت براي كوهنورداي اونجا بار ميبرن."
" آره، خوب نتيجه؟"
" همين نتيجه! يعني چي نتيجه؟ گفتم كه ما داريم راجع به يه موضوعي صحبت ميكنيم و از دل اين گفت و گو يه چيزايي بيرون مياد و تو ذهن ما ميمونه. حالا لازمه كه حتما" يه نتيجه گيري هم بكنيم؟"
رزا كه داشت نفس نفس مي زد گفت:
" نميدونم تو چي ميگي؟"
" منم . درست نميدونم. باهاش درگيرم و بهش فكر مي كنم."
" چه بامزه ! ياد جعفري افتادم، هميشه ميگفت: "آقا از بحث نتيجه گيري كنيد...!"
هر دو از اين يادآوري كه رزا آن را با لحن دوست دوران دانشگاهشان ادا كرد ، خنديدند.
حالا به دو راهي آبشار دو قلو رسيده بودند. اينجا جايي است كه خيلي ها مسير را بر مي گردند و تعداد كمتري به سمت آبشار ادامه مسير مي دهند. رضا ايستاد، دو دستش را به طرفين باز كرد و نفس عميق و آرامي كشيد. رزا هم كمي كش و قوس آمد. اغلب در اين دو راهي ها، كوهنورداني كه قصد ادامه مسير را دارند، با ديدن افرادي كه بر مي گردند دچار ترديد مي شوند. و با كمي تعارف با همديگر- كه بريم يا برگرديم و...- در نهايت بر مي گردند. رضا هم بارها اين وضعيت را تجربه كرده بود ولي اين بار نمي خواست دچار آن شود. بنابراين سريع و بدون ترديد به راه افتاد. رزا هم كه كمي منتظر مانده بود به راه افتاد و گفت:
" خوب! داشتيم از هدف هاي مختلف كوهنوردي حرف ميزديم."
" آره، مسئله هدف خيلي مهمه. ببين! موضوع اينه كه براي پول در آوردن راه هاي مختلفي وجود داره، ولي بعضي ها از كوه پول در ميارند ، مثل همين كافه دارها و رستوران دارهاي اينجا. براي ورزش كردن هم راه هاي زيادي هست، يه عده اي كوهنوردي رو انتخاب ميكنند. همينطور براي تفريح و سرگرمي و حتي براي شناخت و ارتباط با جهان هم ،كه ميتونه يكي از بهترين و با ارزش ترين هدفها باشه، راه هاي زيادي وجود داره. حالا اگه به تك تك اين هدف ها دقت كنيم، مي بينيم كه براي اون هدف خاص، رسيدن به قله خيلي مهم نيست يا در اولويت اول نيست."
رزا ياد چند دقيقه پيش افتاد كه سر دو راهي مكث كرده بودند و پرسيد:
" ميشه بيشتر توضيح بدي لطفا" ؟
" يعني اگه ما اومديم كوهنوردي براي سلامت ، ورزش، تفريح، سرگرمي، شناخت و ارتباط با جهان هستي يا حتي پول درآوردن، اگه به قله هم نرسيم چيزي رو از دست نداديم. بگذريم كه رسيدن به قله خودش يه اعتماد به نفس و احساس منحصر به فردي به آدم ميده كه فقط بايد تجربه ش كرد، اما ديدي بعضي از گروه ها انگار فقط براي اين ميرند كوه كه برسند به قله، و حالا از اين رفتن و به قول خودشون "زدن قله" به چي ميخوان برسند معلوم نيست. و حتي مي بيني بعضي وقتا اين هدف اينقدر مهم ميشه كه همه چي رو تحت تاثير خودش قرار ميده، چيزايي مثل انسانيت، دوستي، وفا. مثلا من خودم تو يكي از صعودهاي دماوند اين تجربه رو داشتم. وقتي كه يكي از بچه ها كم مياورد بقيه حاضر مي شدند كه اونو همونجا جا بذارند و خودشون راهو ادامه بدند تا زودتر به قله برسند. در واقع همه با هم به اين خودفريبي جمعي تن مي داديم كه اون آدمي كه كم آورده ميتونه به تنهايي برگرده و همين موضوع يه بار داشت تبديل به فاجعه مي شد و نزديك بود كه يكي از بهترين بچه هاي گروه تو دل دامنه هاي برفي و مه اندود دماوند گم بشه! در تاييد حرف اول گفتگومون كه گفتم طبيعت در عين سادگي قانون داره. "
رضا برگشت و به پشت سرش نگاه كرد. رزا كمي عقب مانده بود و با نفس نفس بالا ميامد. رضا داشت فكر مي كرد كه جمله هاي آخرش شنيده نشده كه رزا گفت:
" يعني حالا ميتونيم برگرديم؟! حالا كه رسيدن به قله مهم نيست! "
" هميشه مي تونيم برگرديم، ولي حيف نيست كه مزه ي عدسي داغ رو با گلپر و ليمو و فلفل و نون و پياز، توي آبشار دو قلو تجربه نكنيم و برگرديم؟"
" لابد بعدشم يه چايي داغ ...؟!"